این وب سایت چکیده اطلاعات دنیا میباشد
تاریخ : جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
نویسنده : ๖мƦ.~̮͠๖Ƥд๔єϟ♅aђ
نظرات ()


برچسب‌ها:
تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
نویسنده : ๖мƦ.~̮͠๖Ƥд๔єϟ♅aђ
نظرات ()

در کتاب((روضه))که از کتب معتبر اهل حدیث است به سند صحیح از ابن عباس روایت شده است که یک روز بعد از نماز صبح در مدینه شرفیاب محضر پیامبر اکرم بودیم و آن حضرت تکیه به محراب داده،مقداد،حذیقه،اباذر،سلمان و جمعی کثیر از اصحاب هم در خدمتش بودند که ناگاه از بیرون مسجد غوغای مهیبی بلند شد،پس حضرت فرمود:یا حذیقه!یا سلمان!خبر بگیرید که چه واقعه ای پیش آمده؟

وقتی که آن دو نفر بیرون آمدند فوری برگشته عرض کردند:یا رسول الله!چهل نفر مرد مسلح با نیزه های خطی و کلاههای دراز آراسته به ((در))و جواهر و دارای قیافه های عجیب می باشند و بر سر هر نیزه یک کیسه از لولو آویخته،منتظر تشرف به حضور مبارکتان می باشند،و در مقابل این افراد جوانی است که فعلا صورتش مو در نیاورده است گویی چون ماه بدر است که طلوع کرده،پیوسته فریاد می کشد:

((البدار البدار الحذار الالحذار الی محمد المختار المبعوث فی الاقطار)).

پس رسول خدا آن قوم را به حضور پذیرفت و به حذیقه امر فرمود:که ب حجره فاطمه برو و حلال مشلات،علی ابن ابی طالب را پیش من احضار کن،حذیقه نقل می کند وقتی که به حضور امیر المومنین شرفیاب شدم،فرمود:ای حذیقه آمده ای خبر دهی از قومی که من به احوال ایشان از روزی که خلق شده اند علم دارم و به امر مهمی که به خاطر آن به مدینه آمده اند عالم،پس حمد و ثنای الهی را به جا آورده،حرکت کرد و من هم در خدمتش به مسجد آمدیم.چون مردم علی(ع) را دیدند برخاستند،پپیامبر اکرم فرمود:همه بنشینید وقتی که همه نشستند،همان جوان خوشرو ایستاد و گفت:کدام از شما شکننده بتها و معدن ایمان است و نصرت دهنده پیامبر و سایر ادیان است،تا جایی که بسیاری از اوصاف حضرت امیرالمومنین(ع)را شمرد.

پیامبر اکرم رو کرد به حضرت امیر که :یا علی!حاجت این پسر را که وصف تو را از روی اخلاص و یقین می نماید برآور و بار غم را از دلش بردار،پس حضرت امیرالمومنین(ع)رو به جانب آن پسر کرده فرمود:ای جوان پیش من بیا و حاجت خود را بیان کن که انشاءالله به حول و قوه الهی برآورده خواهد شد.حضرت فرمود:ای جوان منم سفیه نجات و برآورنده حاجات،منم وصی پیامبر رحمت،هر حاجتی که داری بیان کن.

آن جوان چون حضرت امیر را شناخت،عرض کرد:من برادری داشتم که بیشتر علاقه به شکار داشت و نمی توانست آن را ترک کند،روزی در صحرا گاوان وحشی را دید،مربکش را به طرف آنها دوانیده و یکی از گاوها را با تیر زد،در همین حال نص بدنش فلج شد و زبانش از گفتار بازماند و کارش به اشاره کشید و با هیچ مداوایی علاج نشده است.سرانجام به ما خبر رسید که دفع این قسم امراض با توجه شما امکان پذیر است،اکنون اگر برادر من از این محنت نجات یابد و خوب شود به شما قول می دهیم که قوم و قبیله و عشیره و نزدیکان من که هفتاد هزار شمشیر زن با اسبان راهوارند و همه،مردان کارزار با بازوان محکم و به جود و کرم معروفند و باقی اندگان قوم عاد هتند،همه به نبوت پیامبر و به وصایت شما ایمان خواهند آورد و خود را از اهل اسلام خواهند داشت ما از دام و مرکب و خدمتکار و بنده و کنیز،آن قدر داریم که زبان از ادای شکر آن عاجز است و همه آنها را در راه کسی که در این راه به ما کمک کرده و منظور ما را به جا آورده نثار می کنیم.

پس امیر المومنین به او فرمود:کجاست برادرت ای عجاج ابن جلاجل ابن ابی الصعب ابن سعید ابن ممتع ابن خلاق ابن وهب ابن صعب بادی؟

پسر چون نسبت خود را شنید،تعجب نموده،گفت:اینک در هودجی ایت که الان با جمعی از خویشان به حضور می رسند،و اگر شفا یابد همه از پرستش بتان برمی گردند،و به دین بنی عمّ تو در می آیند.در این سخن بودند که پیرزنی شتری را بر در مسجد رسانیده،خوابانید.پسر گفت:همین محمل برادر من است،امیرالمومنین(ع)به نزد محمل رفته،پسر خوش روی از پا در آمده ای را دید،وقتی که چشم آن پسر بر حضرت افتاد زار زار گریست و با آواز سوزناک گفت:

((الیکم المشتکی و الملتجی یا اهل مدینه المصطفی)).

((پناه به شما آورده ایم و شکوه خود را به شما می گوییم ای اهل مدینه رسول رب لعالمین)).

حضرت امیرالمومنین او را دلداری داده و فرمود:بعد از این ترس برای تو نیست و خاطر جمع باش که غم ها به شادی مبدل گردیده است.حضرت امر فرمود تا منادی ندا کند مردم بعد از نماز عصر در بقیع حاضر شوند تا امر عجیبی که هرگز مثل آن را ندیده اند مشاهده نمایند.

حذیقه گوید وقتی که مردم مدینه با امر حضرت در بقیع جمع شدند،امیرالمومنین(ع)با ذوالفقار حاضر شد و چون نزدیک غروب شد،دیدیم دو قطعه آتش از دور پیدا شد که یکی از دیگری کمتر بود.علی(ع)رو به آتش کرده و به میان آتشی که کمتر بود داخل شده و ناپدید گردید،وآن دو آتش به هم رسیدند چنان که دو لشگر به هم حمله میکردند،دو صاعقه بلند می شد،صداهای مهیب چون صدای رعد از آتش بر می آمد و مردم در ترس و خوف و رعب بودند و اضطراب به تمام دلها رسید،دم به دم صدای رعد و صاعقه زیادتر می شد و هیچ کس نمی دانست که چه واقعه ای روی داده است.

تمام شب تا صبح این نگرانی در بین مردم ادامه داشت،دوستان ناراحت بودند که چه ماجرایی به سر علی(ع) آمد،منافقان شاد و به نابودی حضرت مطمئن شدند که ناگاه آتشها فرو نشست و دودها برطرف شد و از آن رعد و برق اثری نماند تا امیرالمومنین(ع)ظاهر شد در حالی که سری در دست داشت که طول آن یازده انگشت بود و چشمی در میان پیشانی آن شر بود و امیرالمومنین(ع)موی آن سر را گرفته بود که موهایش بیشتر شبیه موی سباع بود با همان وضه به نزد محمل آن جوان رفت و فرمود:رخصت حق تعالی برخیز که بر تو بعد از این آسیبی و زحمتی و دردی نیست.پس جوان صحیح و سالم برخواست و به پای مبارک حضرت افتاد و بوسید و عرض کرد:دستت را دراز کن تا به دست تو مسلمان شوم که من گواهی می دهم که خدا یکی است و به غیر از او خدایی نیست.و محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)رسول خداست و تو ولی خدا و وصی بلا فصل مصطفی می باشی

پس آن دو برادر و هرکه با ایشان آمده بودند تماما مسلمان شدند.

اما همه مردم از واقعه و از هیئت آن سربریده مهیب،متحیر و متعجب مانده بودند،جمعی آن حضرت را قسم دادند که بفرماید،این سر کیست و این قصه چیست؟فرمود:این سر((عمرو ابن خیل ابن لاقیس ابن ابلیس))لعین است که دوازده هزار جنی مطیع و پیرو او بودند و او این پسر را به این روز انداخته بود،من اول آنها را به اسلام دعوت کردم،قبول نکردند ناچار امر منجر به مقاتله شد.من با آن اسمی که حضرت موسی ابن عمران بر عصا خواند که اژدها شد و بر دریا خواندم و همه را کشتم حتی یک نفر هم نماند و این پسر فلج را که معلول کرده بودند و آزارش می کردند از شرّ آنها نجات دادم.

السلام علیک یا ابا صالح المهدی

برای تعجیل در ظهور آقا یه صلوات اگه تونستی یه حمد


برچسب‌ها:
تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
نویسنده : ๖мƦ.~̮͠๖Ƥд๔єϟ♅aђ
نظرات ()

پیداست آنچه را از ذهنم پرواز نموده و به زنجیر قلم در سپیدی ورق مقید خواهد شد برای وجود مبارک تازگی نخواهد داشت که حکایت از این دارد زمان پیش روی شما پرده­داری نیست که در آن چیزی مخفی داشته باشد، ولی این انصاف جنیان بود که مرا به آن وا داشت که نامه ای خطاب به حضرت شما بنویسم. اما بعد روی به سوی شما دارم. می­بینم ایام حکومت رسول خداست و او(ص) با فتح و خوشحالی از جنگی با غنایم زیادی به شهر مدینه بر­می­گرددکه به زمین شوره­زار و بی آب و علفی می­رسد که در آن صحرا صدایی جز عفاریت و بانگ غول بیابان شنیده نمی­شود.

سپاه محمدی از شدت حرارت چشمانشان تار گشته و به شخص رسول(ص) پناه می­برند که حضرت(ص) فرمود: چه کسی از شما با این منطقه آشنایی دارد؟ یکی از یاران عرضه می­دارد: ای رسول خدا من این وادی را خوب می­شناسم و بارها با اسب­های راهوار از این­جا گذر کرده­ام در این بیابان هیچ پناهگاهی وجود ندارد و هر لشگری که گذرش به این صحرا افتاده صدمات طاقت فرسایی نصیب اش گردیده است، زیرا این صحرا جایگاه جنیان مشرک و مسکن شیاطین و محل عبور و مرور ابلیس است. بیابانی است خوفناک و نامش «کتیب ارزق» است.

ای پیامبر در این بیایان چاهی است که آن را «بئر ذات العلم» می­نامند آبش سرد تر از برف است و لی احدی قادر نیست از آن استفاده کند، زیرا آن چاه محل استقرار جنیان و عفاریت ­است که آن­ها بر سلیمان ابن داود تمرد کرده­اند و مردم را از آن آب منع می­کنند. سواری در آن­جا منزل نمی­کند مگر او را به هلاکت می­رسانند و لشگری به آن­جا وارد نمی­شود مگر اکثر آن­ها را می­سوزانند جریان چاه را در گذشته­ چنین نقل کرده اند:

تبع یمانی در این وادی منزل کرد که ده هزار نفر از سواران او را سوزاندند.

برهام بن فارس پیاده شد که جع کثیری از لشگر او را تلف کردند.

سعد بن برزق لشگر کشید و بیست هزار نفر از سواران او از بین رفتند هم اکنون سرهای قربانیان مثل تخم شترمرغ در اطراف چاه پراکنده است.

پس از شنیدن این سخنان رسول خدا(ص) فرمود «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد» به دستور پیامبر مسلمانان خیمه­ها را برپا نمودند در حالی که حرارت از زمین و هوا لحظه به لحظه افزوده می­گشت و لشگر بدون آب  رو به فنا بود که ناگاه لشگر صدای بلند پیامبر را شنید که فرمود: کیست از شما که بر سر آن چاه برود و از برای ما خبری بیاورد تا با این عمل او من بهشت را برای او ضامن گردم؟

"ابوالعاص بن ربیع" برادر رضایی پیامبر عرض می­کند یا رسول الله این افتخار را به من دهید چون قبل از این هم به همراه جمع زیادی بر سر این چاه رفته­ام که بر سر چاه عفریتی عظیم نمودار شد و هر که اسب تندرو داشت نجات یافت و مابقی هلاک شدند اما ای رسول خدا من آن روز هنوز به اسلام ایمان نیاورده بودم و سپاس پروردگار ما را که به وجود شریف شما هدایت کرد و از برکت دین مقدس اسلام امیدواری است که آسیبی به من نرسد.

حضرت پس از دعای خیر در حق ابوالعاص به او اجازه رفتن بر سر چاه را داد و ده نفر از شجاعان معروف و دلیران برجسته را با تجهیزات کامل به همراه وی فرستاد وقتی به نزدیک چاه رسیدند، ناگاه عفریتی از میان چاه مانند نخله­ای سیاه تنوره کشان سر به آسمان کشید و چشم­ها مانند طشت پر آتش دهانش را مانند غار افراسیاب باز کرد و شعله های آتش  به جای نفس از دهان او بیرون آمد که ابوالعاص بیچاره شمشیر برکشید و قدم جرأت پیش نهاد و عفریت فریاد زنان گفت: کیستید و برای چه آمده­اید؟ آیا نمی­دانید در این مکان پادشاهان جن و متمردان عفاریت جمع اند که همه آن­ها از فرمان سلیمان­ بن داود سرکشی کرده و گردن­کشانند و دلیرانند و ...

آن صحنه را می­بینم که عفریت صیحه­ای از جگر کشید و خود را به روی ابوالعاص انداخت و او را مانند گنجشک در چنگال باز گرفت و فقط صدای وی شنیده می­شد که می­گفت: یاران، سلام مرا به رسول خدا برسانید.

 همرهان او از ترس فرار کردند، بعد دیدند آن عفریت به چاه رفت و برگشتند پیکر ابوالعاص را که مثل ذغال سیاه شده بود در سر چاه دیدند و بر او گریه نمودند در همان لحظه از میان چاه غلغله و هیایو بلند شد گروه گروه صورت­های عجیب و غریب  بیرون می­آمد همه پا به فرار گذاشتند و به حضور رسول اعظم رسیدند.

یا علی تو در این قضایا نبودی که از برای مأموریت مهمی از لشگر عقب مانده بودی که شما پس از اندکی از این رخداد به جمع یاران می­رسی که یکی از یاران به استقبال شما شتافت و جریان شهادت ابوالعاص را برای شما تسلیت گفت و اشک از چشمان مبارک جاری شد و بعد به حضور پیامبر(ص) رسیدید و آن مصیبت را گرامی داشتید که پیامبر فرمود: ای علی اکنون ابوالعاص با بدن سوخته کنار بئر العلم افتاده است و خاک­های بیابان بر روی او می­ریزد که فرمودید: سر شما به سلامت باشد.

                 چاکران کم اگر شوند چه غم

                  از سر تو مبـــاد مــویی کم

 از آن­جا که خداوند به پیامبرش(ص) اطلاع داده بود که این طلسم باید به دست علی(ع) شکسته شود، لذا پیامبر به شما فرمود که بر وی به سوی آن چاه اما نه خودتان تنها بلکه با جماعتی به ویژه آن­هایی که همراه با ابوالعاص بودند آن­حضرت ضمن مشایعت علم نصرت را با دستان مبارک خود به شما داد و دست­های مبارک را به آسمان بلند کرد دعا نمود و برگشت.

شما می­رفتید و یاران ملازم رکابتان بودند؛ وقتی از لشگرگاه دور شدید پرچم را با دستان مبارک باز کرده و همه یاران را زیر آن قرار داده و رجزی تقریباً به این مضمون می­خواندید: «رسول خدا با دست مبارک پرچم پر افتخار اسلام را به من عطا کرد و امر فرمود تا با هر کافر و متمرد مقاتله کنم تا در مقابل دستورات الهی و رسالت پیامبر سر فرود آرد، منم علی ابن ابی طالب، منم ابن عم رسول خدا، منم ناصر دین خداوند».

وقتی به چاه رسیدید دستور دادید یاران قرآن بخوانند و خود آیه «قد جاءالحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا» را می خواندید.

از "عمر بن امیه" شنیدم که می­گفت: زمین به لرزه درآمده بود، ناگاه همان عفریت که ابوالعاص را کشته بود سر از چاه بیرون آورد و گفت: کیستید؟ آیا نمی­دانید هر که در این­جا قدم نهاد هلاک گشت؟ این سرهای انسانی را در کنار چاه نمی­بینید چرا عبرت نمی گیرید؟

ای علی(ع) به ما رسیده است  که شما نهیب زده و نعره کشیدید ای شیطان مردود و ای جن مطرود. منم هلاک کننده دلیران، منم متفرق کننده­ی لشگرها، منم مظهر العجایب، منم پسر عم مصطفی و چون آن عفریت صدای شما را می­شنود بر شما حمله می­کند و کاری را که با ابوالعاص کرده بود با حضرت شما می­خواست انجام دهد که با ذوالفغار یک ضربت هاشمیه بر او آور دید که گمان شد آسمان به زمین آمد که آن عفریت مثل دو قطعه­ی کوه در چاه افتاد، آن­گاه رو به یاران فرمودید: «هلموا الی بالقرب و الروایا» مشک­ها را پیش آرید.

از "قیس بن سعد عباده" شنیدم که می­گفت: به آن خدایی که ما را آفرید یاران وقتی مشک­ها را آوردند از غیرت اسداللهی حضرت غضب بر چهره ی علی(ع) ظاهر گشت که زهر  شیر از دیدن آن آب می­شد در این وقت صورت­های مختلف و صداهای بلند از چاه برخاست. عفاریت اجنه بیرون آمدند و آتش می­پراکندند دهانه­چاه مانند نیران شده بود که شهاب فوران می­کرد تمام بیابان را دود فرا گرفت، در میان دود صورت­های سیاه اجانین و شیاطین نمایان بود از هیبت و رعب نزدیک بود روح از بدن ما بیرون آید.

ای علی به ما چنین رسیده که با صدای بلند فریاد زدید «یا مشعر الجن والشیاطین»آیا بر ولی خدا سرکشی می­کنید و با صورت­های گوناگون ما را می­ترسانید، خداوند به شما جنیان فرموده به این صورت درآمده و با من ستیز کنید یا به خدا افترا می­بندید، اکنون من که ولی قادر ذو المن هستم شما را با آتش شمشیر خود می­سوزانم.

پس از آن شروع کردید به تلاوت آیاتی از قرآن کریم، سوره­های محترقات و قارعات و محکمات قرآنیه را قرائت کردید و به صورت آن­ها دمیدید، کم کم دود ها و شراره­ها و صورت­ها معدوم گردید آن­گاه دلو و ریسمان به دست مبارک گرفته و در چاه افکندید، که هنوز به وسط چاه نرسیده بود که ریسمان را قطع می­کنند و دلو خالی را بیرون می­اندازند و شما با سیمای غضب آلود سر به چاه می­کنید و  می فرمائید: ای جنی که ریسمان ولی خدا را بریدی و به بیرون انداختی، بیرون بیا تا سزای عمل خود را ببینی؛ ناگاه عفریتی چون کوه با صورت عبوس با چشم­های برافروخته از چاه بیرون آمد که در اندک فرصتی با صاعقه­ی آتش­بار چنان بر کمرش زدید که آن چنار تناور به دو نیمه گشت و دلو دیگر را به چاه می­اندازید همین که به آب رسید طناب را قطع نموده و دلو را بیرون می­اندازند و شما (ع) می­فرمائید : ای شیاطین و  اجانین هر یک از شما که دلو را قطع کرده برای مبارزه بیرون آید که کسی بیرون نمی آید در همین هنگام عفریتی از میان چاه فریاد می زند: ای صاحب دلو که خود را از عدنان می شماری اگر راست می گویی ما دلو را بیرون انداختیم تو هم خود را به چاه انداز.غضب از سیمای مبارکتان نمایان شده و می فرمائید: ای گروه جنیان و شیاطین آیا علی(ع)را از آمدن به چاه می ترسانید پس آماده باشید.

آنگاه به یاران می­­گوید مرا به چاه فرو برید که آن ها  به الجاء و ناله درمی آیند و عرض  می­کنند یا مولی می­خواهی خود را به دهان مرگ اندازی، این چاه پایان ندارد تو  در این­جا هلاک می­شوی و ما جواب رسول خدا را چه بدهیم؟

شما آن­ها را به حق رسول خدا قسم می­دهی و می­گویی: در صورت امتناع خود را به داخل چاه می­اندازم. آن­ها که دیدند کلام حضرت شما قابل تغییر نیست ریسمان را به کمر شما بسته و شما را وارد چاه نمودند. و هنوز به وسط چاه نرسیده بودید که ریسمان را بریدند و شما را سرنگون کردند. یاران نگران شدند و فکر کردند پیامبر خدا مبتلا به غم شد و حسنین(ع) یتیم گشتند و گوش دادند که صدایی از شما بشنوند، ولی جز ولوله شیطان و بانگ عفریتان و صدای اجانین چیزی نمی­شنیدند که ناگاه صدای رعد آسای شما به گوش آن­ها می­رسد که می­فرمودید:« الله اکبر، جاءالحق و زحق الباطل »و بعد صدای جنیان و شیاطین را شنیدند که می­گفتند: ای پسر ابی طالب امان بده ما را و صدای شما را می­شنیدند که می­فرمودید: قسم به خدا برایتان نزد من امانی نیست تا این­که خالصانه بگوئید: «لا اله الا الله محمد رسول الله» و عهد و میثاق را با من محکم کنید که بعد از این هر کسی بر سر این چاه آمد و خواست آب ببرد مانع او نشوید.

در این هنگام رسول خدا بر سر چاه می­آیند و به دهانه چاه می­رسند در حالی که دود شراره آن­جا را فرا گرفته بود و صداهای گوناگون باز شنیده می­شد. جبرئیل آمده و عرض می­کند: خداوند می­خواست فتح این چاه و قتل متمردان جن و شیاطین با دست نازنین علی(ع) انجام گیرد این قضیه تا قیامت به نام مقدس وی باشد والا خدای تعالی را ملکی است که در آن واحد تمام این گروه را قبض روح می­کند علی(ع) را بخوانید تا جواب دهد.

پیامبر با صدای بلند فرمود: یا علی و صدای شما آمد لبیک یا رسول­الله که ناگاه یاران وجود مبارک را بر سر چاه می­بینند، رسول خدا بوسه بر پیشانی­تان می­زند آن­گاه می­فرماید: یا علی بیست هزار عفریت را از دم تیغ گذراندی مابقی جنیان امان خواستند گفتی امانی نیست مگر برای اهل ایمان از روی صدق و ایمان بگوئید:«لا اله لال الله محمد رسول­الله»و با من عهد کنید که کسی را از این چاه ممانعت نکنید، آن­ها قبول کردندو بیست و چهار هزار قبیله­ی طوایف جن مسلمان شدند و ایمان به خدا آوردند چون تو سلطان آن­ها را کشته بودی پسر او چون مسلمان شده بود تاج شاهی بر سر او گذاشته و نامش را زعفر نهادی و به جای پدر بر تخت نشاندی حدود و شرایع دین را به آن­ها یاد دادی و بیرون آمدی...

و تو ای علی پیامبر هر چه خبر داد  همه را تصدیق کردی و عرض کردی بلی یا رسول­الله چنین است.

ای علی، وقتی من در این قضایا که برایت نگاشتم تفکرمی­کنم با خود می­گویم اگر شخص شما در آن صحرا نبود پیامبر گرامی چگونه با این قضیه برخورد می­کرد. آیا خدای تعالی همان فرشته­ای که  در­ آن واحد می­توانست همه آن ها را قبض روح کند به یاری رسولش می­ فرستاد یا آن­که این ماجرا به گونه­ای دیگر تمام می­شد.

اما ای علی از این ماجرا بیش از چهل­سال گذشت و زعفر جنی که تاج شاهی بر سر او نهادی در روز عاشورا عروسی داشت که جنیان برای او چنین خبر آوردند:

ای زعفر به چه مشغولی اگر ادعای مسلمانی داری به پا خیز که چیزی نمانده پسر خدا را نامسلمانان بکشند.

ای زعفر عبور ما به شط فرات افتاد که عرب آن را قاضریه و نینوا می­خواند، دیدیم که در آن صحرا لشگر بزرگی است که مستعد قتال هستند. برای اطلاع وارد آن بیابان شدیم دیدیم در میان معرکه پسر آن بزرگواری که ما به دست او مسلما شدیم، یکه و تنها ایستاده و تمام و یاران اعوان و انصارش کشته شده و خود آن حضرت بر نیزه بی­کسی تکه نموده و دم به دم نظر به راست و چپ می­اندازد و گاهی می­فرماید «هل من ناصر ینصرنی» آیا کسی هست که به من کمک کند و صدای العطش اهل و عیال او را می­شنیدیم، چون این واقعه را دیدیم هر چه زودتر خود را به بئرالعلم رسانیدیم تا تو را از این ماجرا باخبر سازیم .

ای علی زعفر تا این سخن را ­شنید تاج شاهی را بر زمین زد و لباس دامادی را از تنش بیرون ­آورد و لباس جنگ پوشید و بدون درنگ با سی و شش هزار جن به یاری فرزند شما رفت اما فرزند شما جگر گوشه رسول خدا که با کمترین تلفات انسانی دین و آئین اسلام را احیا ، بیمه و ابدی نمود ، فرمود: ای زعفر خدا و پیامبر از تو راضی باشد و زعفر هرچه اصرار کرد اجازه جهاد دریافت نکرد.

ای علی گاهی با خود می­اندیشم اگر زعفر یک انسان بود آیا عروسی خود را در روز عاشورا تعطیل می­کرد و به کمک فرزند شما می­شتافت با وجود آن­که پدرش به دست شما به قتل رسیده بود؟

آری ای علی کاش انسان­ها هم در مروت مثل جن­ها بودند تا ماجرای غدیر خم را به خاطر اغراض شخصی و به جهت آن­که حضرت علی فلان خویش را در فلان جنگ کشته است انکار نمی­کردند و همانند زعفر و جنیان پیرو او، تابع و پیرو حکم خدا می­شدند و حکم الهی را این چنین مورد انحراف قرار نمیدادند.

ای علی خوانده و شنیده­ام جنیانی که واقعه غدیر خم را به چشمان خود دیده­اند و با وجود آن­که قرن­ها از آن ماجرا می­گذرد به صحت و درستی آن اعتراف دارند و حتی یکی از آن­ها واقعه غدیر را انکار نکرده است.


برچسب‌ها:
تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
نویسنده : ๖мƦ.~̮͠๖Ƥд๔єϟ♅aђ
نظرات ()

عاشق شدن حنانه (زن جنی)

بر میرزا محرم (مرد انسی) 

در حدود پنجاه ، شصت سال پیش، در روستای «دورباش» از توابع شهرستان «تکاب»، پیرمردی به نام «میرزا محرم» که از عاشقان و تعزیه گزاران امام حسین‌(ع) بود و صدای بسیار زیبا و دلنشینی داشت، زندگی می‌کرد.

وی عموی پدربزرگ ما «حمدالله» بود و در خانه پدر بزرگ ما سکونت داشت که در سن پنجاه سالگی همسرش به رحمت ایزدی پیوست. او بعد از رحلت زنش، ادعا می کند که زنی از اجنه به نام «حنانه» عاشق او شده است، اما هیچ کس حرف او را باور نمی کند تا این که حوادث عجیب و غریبی در روستا اتفاق می‌افتد.

در یک شب زمستانی، او جهت پارو کردن برف ها، بر بالای پشت بام می رود که ناگاه از پشت بام می افتد و تمام استخوان‌های بدن او خرد می شود. پدر بزرگم به دنبال شکسته بند محل می‌رود، اما میرزا محرم او را از این کار منع می‌کند و می گوید که به وسیله زنش «حنانه» طبابت و خوب خواهد شد.

پدرم (سیف الله) می گوید : «از او علت افتادنش را پرسیدم.»

 گفت : «حنانه معشوقه ای از جن دارد که او را بسیار اذیت می کند و از پشت بام او را پرت کرده است.»

شکسته بندهای محل می گویند که «میرزا محرم» قطعاً خواهد مرد و او را راه نجاتی از این شکسته های استخوان نیست.

مادربزرگ ما (منیجه) نقل می کند : «در عرض سه روز او خوب و سالم شد و بهتر از قبل می‌توانست راه برود و دست و پایش را حرکت دهد که این کار تعجب همگان را برانگیخت.»

از قضا روزی میرزا محرم گم می شود. تمامی اهالی روستا به دنبال او می گردند و از هر کس او را پرس و جو می کنند، اما هیچ کس خبر دقیقی از او ندارد، تا این که یکی از اهالی می گوید: « وی را دیده که به طرف شهر اجنه می‌رفت.[توضیح:در روستای دور باش کوهی به نام ایوب انصار وجود دارد که قسمت شرقی آن به شهر اجنه معروف است.]»

همه اهالی روستا به طرف کوه «ایوب انصار» رفته و او را جستجو می کنند، اما اثری از او نمی‌یابند و مأیوس به خانه هایشان بر می گردند و هر کس زندگی معمولی خود را ادامه می دهد.

پدرم (سیف الله) می گوید: « من برای یافتن میرزا محرم به روستاهای اطراف رفتم، اما اثری از او نیافتم و نا امیدانه به روستا برگشتم تا این که بعد از هفت شبانه روز به طور اتفاقی او وارد منزل ما شد. همه خانواده از دیدن او شوکه شدیم و علت غیبتش را جویا گشتیم.»

او پس از مشاهده ی ناراحتی ما گفت : «مرا به طریق زنم حنانه به عروسی اجنه دعوت کردند تا در عروسی شان شرکت کنم و برایشان آواز بخوانم.»

ما حرف او را قبول نکردیم و دلیل قانع کننده ای خواستیم که او چنین گفت:

« در عروسی جنیان دیدم که قوچ احمد را آوردند،[احمد یکی از دامداران محل بوده که در آن زمان قوچ معروفی داشته است] ذبح کردند و از آن ولیمه دادند. برای اثبات گفته های خودم یک دنده از دنده های قوچ را برداشتم، آنها بعد از ذبح تمام اعضا پوست و استخوان‌های قوچ را جمع کردند تا قوچ را دوباره زنده کنند که یکی از دنده ها را نیافته، برای جایگزین کردن آن دنده مجبور شدند تا درختی را بتراشند و دنده درست کنند و به جای آن دنده بگذارند. اگر باور ندارید، آن قوچ را با اذن صاحبش ذبح کنید تا گفته‌های من ثابت شود.»

صاحب قوچ قبول نکرد و بعد از یک هفته قوچ مریض شد. بعد از سر بریدن قوچ و کندن پوست آن حیوان، قصاب و تمام خانواده صاحب مال با مشاهده آن دنده چوبی دریافتند که میرزا محرم راست می‌گوید.

مادر بزرگم (منیجه) می‌گوید: « میرزا محرم به من گفت : در عروسی اجنه دیدم که لباس عروسی شما را آن عروس جن پوشیده بود، من لکه خونی را به عنوان علامت به آن زدم تا ببینید و حرف مرا باور کنید.» پس از شنیدن این سخن، با اعضای خانواده به طرف صندوقچه لباس هایم رفتم و دیدم که قفل آن باز نشده و سرجایش است. کلید را آورده و قفل را باز کردم و لباس عروسی‌ام را که مدت‌ها درون صندوقچه بود در آوردم، لکه خونی قرمز رنگ و تازه روی آن بود که یقین کردم او راست می‌گوید.

این مسائل ادامه داشت تا این که یک روز برای کاری از منزل بیرون رفتم. پس از ساعتی به خانه برگشتم. با مشاهده‌ی این که جارو در وسط خانه روی گلیم خود به خود حرکت می کند و خانه را جارو می زند، در وهله ی اول بسیار ترسیدم، ولی چون میرزا محرم در خانه بود، وارد خانه شدم و علت را از او پرسیدم.

او گفت : «نترس دخترم، «شرابین» است که خانه را جارو می‌زند.»

به حرف هایش اهمیت نداده و دوباره به بیرون از خانه رفتم و بعد از نیم ساعت به وقت ظهر جهت ناهار دادن به او به خانه برگشتم و با کمال تعجب دیدم که خانه تمیز و مرتب شده است. بعضی وقت ها می دیدم که در خانه وسایل خود به خود جا به جا می‌شوند و علت را نمی‌دانستم. از میرزا می‌پرسیدم، او می گفت: «فرزندانم هستند که کار می کنند.» اما من چیزی را  نمی دیدم.

پدرم (سیف الله) می گوید: «بعضی وقت ها ما وسایل شخصی میرزا محرم را در حیاط یا دالان خانه پیدا می‌کردیم و لب به اعتراض می گشودیم که چرا مواظب عینک، یا جانماز و عصای خودش نیست وآنها را در هر جایی از خانه می‌اندازد؟»

او در جواب می گفت: «تقصیر من نیست، این فرزندانم هستند که با آنها بازی می‌کنند و آنها را  در جاهای مختلف خانه رها می کنند.»

میرزا رسول یکی از عموزاده‌های او می گوید: «یک روز بر حسب اتفاق دیدم که میرزا محرم بر روی چمن‌ها بازی می کند و این طرف و آن طرف می پرد. نزدیکش رفتم و گفتم : تو چرا با این کارها آبروی خانوادگی ما را می بری؟ او گفت : من که با شما کاری ندارم، فقط با پسرم  بازی می‌کنم. من که به غیر از خودش، کس دیگری را نمی دیدم، بر او تندی کردم، ولی بلافاصله در جای خود میخکوب شدم و احساس کردم که کسی پالتوی مرا گرفته و مانع از حرکت من می‌شود تا این که او گفت : پسرم! رهایش کن تا برود. من آسوده خاطر به طرف خانه رفتم و در همان شب به نزدش رفته و از کرده‌ی خود عذرخواهی نمودم.»

عمویم می گوید: «من یک شب بیدار بودم که دیدم میرزا محرم بلند شد و به طرف حیاط رفت. با خود گفتم: حتماً دست به آب می شود، اما به طور ناگهانی صدای اذان او بلند شد. من از کار او تعجب کردم، بنابراین با برادرم به سمت حیاط دویدیم تا مانع اذان گفتن او در نیمه شب شویم. چون می دانستیم با صدای اذان، تمام اهالی بیدار می شوند و بر ما اعتراض می کنند.»

برادرم گفت: «چرا اذان می گویی و نمی گذاری که مردم استراحت کنند؟! »

او گفت: «مگر شما مسلمان نیستید! ماه گرفته است.»

با کمال تعجب دیدیم که ماه کاملاً گرفته است و او ما را به خواندن نماز آیات توصیه کرد.

من به او گفتم: «از کجا فهمیدی که ماه گرفته است؟»

گفت: «اگر زنم «حنانه» نمی گفت، من هم مثل شما نمی دانستم.»

با صدای اذان او، عده ای از همسایه ها بیدار شدند و با دیدن ماه گرفتگی نماز آیات خواندند و صبح آن شب، برای تشکر و قدردانی از میرزا محرم به خانه ما آمدند.

پدرم نقل می کند : «در اواخر، ما میرزا محرم را کاملاً قبول داشتیم و به حرف‌هایش اطمینان می‌کردیم. یک روز پدرم به من گفت: میرزا محرم را به حمام ببر. من نیز صبح زود او را بیدار کردم و به حمام عمومی محل بردم. بعد از درآوردن لباس هایمان وارد حمام شده و او را داخل حوضچه آب گرم گذاشتم و خودم با یکی از همسایه ها درباره ی آبیاری باغ مشترکمان مشغول صحبت شدم. در این هنگام، دیدم که یک نفر با دو بچه وارد حمام شد. مستقیماً به طرف میرزا محرم رفت. من خیال کردم که از اهالی روستا است. تاریکی هوا باعث شد که نگاه دقیق به آنها نکنم، ولی بعد از چند دقیقه به پیش میرزا محرم برگشتم و درباره‌ی آن مرد و بچه هایش پرسیدم. گفت: «من خانه خراب شدم، زنم حنانه به هندوستان رفته و دیگر برنگشته است. آن مرد دایی بچه ها بود که می خواست بچه‌ها را تحویل من دهد، من نیز قبول نکردم و سرپرستی آنها را به او سپردم که او نیز قبول کرد و رفت.» من از همسایه ای که در حمام بود پرسیدم: « آیا آن مرد و بچه ها را دیده است؟» او گفت: « وارد شدن آنها را دیده، ولی خارج شدنشان را ندیده است.»

سرانجام میرزا محرم در سن 80 سالگی به روستای «سبیل» مهاجرت کرد و در آنجا دار فانی را وداع گفت. تمام کسانی که میرزا محرم را در آن زمان دیده اند، این گفته ها را تأیید می کنند و اکنون در آن روستا شهرت به سزایی دارد.

 

گفت و گو با نوه‌ میرزا محرم

او با شش برادر خود در روستای «رستم کندی» شهرستان بیجار زندگی می کرد. برادران به خان باج نمی دهند و خان، آنها را با زور و تهدید از آنجا وادار به هجرت می کند که این هجرت باعث پراکندگی برادرها گشته، که دو تن از آنها روستای «دورباش تکاب» را برای زندگی بر می گزینند. این کوچ و هجرت اجباری باعث آن می گردد که هیچ کدام از برادران نام فامیلی یکسانی نداشته باشند و به نام های خانوادگی مکرمی، مدنی، مرتضایی، رحمتی، انصاری، کریمی، خان میرزایی متفاوت گردند. او پس از سکونت در روستای دورباش، زمانی که کسی از ترس جن و پری، شب هنگام به بیرون از منزل نمی آمد، ادعا می‌کند که با جنی به نام «حنانه» ازدواج کرده که پس از سال ها از او می شنوند که دارای یک دختر و یک پسر از زن جنیه می باشد. او جز «میرزا محرم مکرمی»- مداح اهل بیت عصمت و طهارت- کس دیگری نبود.

گاهی اهالی می دیدند که وسایل او در مکان های مختلف پراکنده است. زمانی در حیاط، زمانی در طویله و زمانی در منزل همسایه. به او که اعتراض می کردند، اظهار می داشت که بچه ها این کارها را می کنند. گرچه اهالی، نه زن جنی او را دیده اند و نه بچه هایی که از او داشته است،  ولی سرانجام همه آنها به این باور رسیده بودند که میرزا محرم زنی از اجنه دارد.

پس از ارسال داستان ازدواج میرزا محرم با زن جنی، تحت عنوان «عاشق شدن حنانه (زن جنی) بر میرزا محرم (مرد انسی)» از سوی جناب آقای «عبادالله رحمتی» که در هفته نامه ندای ایران، شماره 204 و نیز در صفحه 87 کتاب «جن ها همه جا هستند» به چاپ رسید، بر آن شدیم تا با یکی از نوادگان او گفت و گویی در این زمینه داشته باشیم تا آن که به همراهی آقای عبادالله رحمتی در تابستان 1384، به منزل آقای ابراهیم مکرمی در شهرک قدس (قلعه ی حسن خان) رفتیم و با او درباره ی چگونگی زندگی میرزا محرم (پدربزرگش) به گفت و گو نشستیم. او ابتدا دو قضیه درباره‌ی اجنه برایمان تعریف کرد که به شرح زیر می باشد:

 

مادر ! گرگ مرا برد.

در محل ما (روستای دورباش) دیوار اتاق ها را با نوعی گل، سفید می کنند. خواهرم را به منزل عمویم حاج رسول فرستاده بودیم تا برای شب عید خانه اش را سفید نموده و نظافت کند. خداوند بیامرزد، علیرضا نامی داشتیم که همسایه‌مان بود. نیمه شب بود که صدای خواهرم را شنیدیم که به زبان ترکی می گوید: «ننه قاپونو آچ منی  قورد آپاردی.» یعنی: «مادر! در را باز کن، گرگ مرا برد.»

چله ی زمستان بود و برف سنگینی آمده بود. خدا مادرمان را بیا مرزد، تا به خود بجنبد و در را باز کند، چراغ را روشن کند (راهروها هم طولانی بود) و پشت در بیاید و پشت بند در را باز کند، این صدا قطع شد. علیرضا خدا بیامرز نیز در همان لحظه در دستشویی بود. او نیز این صدا را می شنود. ما رفتیم و دیدیم نه خواهری و نه برادری! گرگ برداشت و برد.

این بنده خداها تا صبح نشستند و گریه کردند. خواهر دیگرم، برادرم، مادرم و خود من نشستیم و تا صبح گریه کردیم. همسایه ای در نزذیکی ما بود که یک سگ داشت، من گوشم با این سگ نبود، پا برهنه پا شدم و به خانه ی عمویم رفتم. دیدم خواهرم آنجاست. آمدم و به مادرم گفتم که خواهرم آنجاست. گفت: «دروغ می گویی!» گفتم: «والله خواهرم آنجاست.»

در آن شب، فقط خون دیدیم، ولی انسانی ندیدیم، فقط صدا شنیدیم و دیگر چیزی ندیدیم. رد پای گرگ بود. خونی هم در داخل حیاط ریخته شده بود. حالا خواهرمان هم سالم است. این داد می‌زد «ننه قاپونو آچ منی قورد آپاردی.» گرگ هم همان جا گرفته بودش. حالا خدا می داند این چه چیزی بود که در آن شب اتفاق افتاد! نفهمیدیم آن صدا مال چه کسی بود. صدای انسان بود، اما هیچ چیزش معلوم نشد. البته صدا صدای خواهرمان بود. ولی در واقع او خواهر ما نبود، خواهرمان زنده بود و الان هم زنده است. تا صبح این بیچاره ها نشستند و فقط گریه کردند.

 


موهایش را شانه می کرد

یکی از روزها، به سرِ زمین رفتم تا نان و غذا ببرم. در مسیر راهم به سرچشمه رسیدم. در آنجا دیدم که الاغ گوش هایش را تیز کرده و هر کاری می کردم، نمی رفت. راه دیگری نبود و باید حتماً از آنجا می‌گذشتم. هر چه الاغ را زدم، نرفت. فقط به طرف ده بر می گشت. ناگاه دیدم که زنی در آنجا آبتنی می کند. من خیلی ناراحت شدم، او خودش را به کناری کشید و مشغول شانه زدن موهایش شد. هیکل درشتی داشت و بدون لباس بود و موهای مشکی ای داشت، به قول خودمان «شوه[یک نوع سنگ قدیمی به رنگ مشکی خالص که زنان به عنوان زیور آلات به صورت گردن بند از آن استفاده می کنند و نیز جهت حفظ نوزادان از شر اجنه مثل آل نیز به کار می رود]» . همان طور که مشغول شانه زدن زلف هایش بود به من گفت: « بیا برو.»

از آنجایی که خیلی دیر به سر زمین رسیدم، عمویم عصبانی شد و گفت: «چرا دیر آمدی؟!» گفتم : «جریان از این قرار است.» سگ را باز کرد و به طرف چشمه حرکت کرد و هر چه برادرش گفت: «عیسی نرو» جواب داد: « بگذار بروم و ببینم ماجرا چیست.» گفتم : «نمی خواهد بروی، چون او رفت.»

من او را نشناختم، جن بود؟ غول بیابانی بود؟ نمی دانم، فقط می دانم که آدم نبود.

                                                     * * * * *

س : آیا بین حنانه (زن جنی) و پدر بزرگ شما رابطه ی زن و شوهری وجود داشت؟

ج : رابطه ی زن و شوهری بین پدربزرگم و حنانه بود یا نبود، ما نمی دانیم. فقط خود پدربزرگم می دید که خانمی با اوست. از او دو تا بچه داشت، یک دختر و یک پسر، باز هم کسی آن دو بچه را نمی‌دید.

س: شما خودتان هم ندیدید؟

ج: خیر، ندیدم.

س : یعنی شما خانمش را هم ندیدید؟

ج: خانمش از چشم ها غایب بود، به چشم او ظاهر می شد، ولی کسی او را نمی‌دید.

س: حنانه (زن جنی) آن طور که عباد الله برایمان نوشته بود این اواخر فرار می‌کند و میرزا را تنها می گذارد؟

ج : فرار نکرد، آنها به هندوستان رفتند. حنانه خانم به همراه خانواده اش کوچ می‌کنند و به هندوستان می روند. او به پدر بزرگم می گوید: « اگر من از هندوستان برگشتم، ظاهر شده و به چشم همه دیده می شوم و اگر برنگشتم، تو به فلان ده می روی، سه تا خواهرند از فلان خانواده، اولی نه، دومی نه، خواهر سومی را به زنی می گیری که زن خوبی برایت می شود.» بعد از رفتن حنانه، پانزده - شانزده سال بعد پدر بزرگم فوت می‌کند.

س : آن خواهر سومی را نگرفت؟

ج : بله، او را به زنی گرفت که پدرم و ... به دنیا آمدند.

س : میرزا محرم با حنانه خانم (زن جنی) چه طور آشنا شد؟

ج: میرزا محرم یک روز بعدازظهر گندم می برد تا آرد کند (آن زمان آسیاب آبی بود). او عصر می‌رود. چند نفر قبل از او در نوبت بودند. وقتی نوبت به او می‌رسد، شب شده بود و از آن طرف نیز آب قطع می شود. چون مسیر آب دور بود، کسی حاضر نمی شد که برود و آب را جاری کند. میرزا محرم به آسیابان می‌گوید:
« چون من فردا کار دارم، می روم و آب را جاری می کنم، شما گندم های مرا آرد کنید تا من بروم.» آسیابان می گوید: «اشکالی ندارد.» وقتی سر آب می رود، می بیند زنی آنجا نشسته و آب را کاملاً قطع کرده است. می‌گوید: «چرا آب را قطع کرده ای؟ می‌خواهیم گندممان را آرد کنیم.» آن زن اسم او را می برد و می‌گوید: «شما میرزا محرم هستی؟» می‌گوید : «بله» آن زن می گوید: «اگر یک بند تعزیه برایم بخوانی، من آب را باز می کنم.» او از مولا امیرالمؤمنین می خواند (البته  شعرهایش یادم نیست. عمه ام یکی، دو بند یادش بود که من آنها را ننوشته ام).  یکی، دو بند از امیرالمؤمنین برایش می‌خواند (این را هم عمه ام می گفت که از همین جا ماجرا شروع شد، یعنی میرزا محرم آن زن را به همسری گرفت). بعد از آن، آب را باز می کنند و با هم می آیند و گندم ها را آرد می‌کنند. از این به بعد دیگر ماجرا شروع می‌شود. (عمه ام قسمت های اولیه را تقریباً می دانست.)

س : یعنی آشنایی به این صورت بود؟

ج : بله، به این شکل بود. شب که می رود راه بند آمده ی آب را باز کند، در آنجا با حنانه خانم (زن جنی) آشنا می‌شود.

میرزا محرم کاملاً توضیح نمی داد که چه اتفاقی افتاده است. او از مردم نیز دوری می کرد، چون مردم به او تهمت می زدند. پدرم می گفت که میرزا محرم در عروسی و عزای آنها شرکت می کرد، به خاطر صدای خوبش او را با خود می‌‌بردند. هفته به هفته می رفت. ناگاه اهالی می دیدند که یک هفته میرزا محرم نیست. مثلاً خانه ی این برادر سر می زدند و او می گفت که اینجا نیست، خانه آن برادر هم نبود. آنها هفت برادر بودند. از همه می پرسیدند و سر انجام نا امید می‌شدند تا آن که ناگاه خودش پیدایش می شد. چهل ، پنجاه سال پیش مردم از ترس جن، هنگام شب از خانه بیرون نمی آمدند. البته این را هم بگویم که در منطقه‌ی ما، میرزا محرم را «گویچک[خوشگل و زیبا] عمو» می گفتند. وی نام و مشخصاتش میرزا محرم مکرمی است. با سواد و مداح. شعرهای خوبی هم می سرود. پدرم می‌گفت: «خودش می آمد، می نشست، می نوشت و شب هم می خواند. یعنی روز می نوشت و شب می خواند.»

س : سطح سواد میرزا محرم چه قدر بود؟

ج : میرزا محرم آن طوری که می گویند آدم باسوادی بود. حتی خودش شعر می‌سرود و در مجالس می خواند و صدای خیلی خوبی هم داشت. اینها را عمویم (که هم اکنون شصت ساله است) تأیید می کند، اما مردم به درستی میرزا را نشناختند و  شخصیتش برای عموم به صورت یک معما باقی ماند. خدایش رحمت کند! کاش بود و این معمای لاینحل، حل می شد.

س : شنیده ام که نام آن زن جنی (حنانه) را بر یکی از دخترانتان نام نهاده اید، علتش چه بود؟

ج : علتش این بود که من با پدربزرگم و خدای خودم و با حنانه خانم  عهدی بسته بودم و این عهد را به احدی نگفته بودم تا زمانی که خدا به من بچه داد و من آن عهد و وفا را انجام دادم. عهد این بود که اگر فرزند اولم پسر باشد، نام «امیر» و اگر دختر باشد، نام «حنانه» را بر او بگذارم. من این سرّ را در جایی فاش نکردم و هیچ احدی از این موضوع خبر نداشت، تا این‌که خداوند به من فرزند دختری عطا کرد. این نام یادگار پدربزرگم است. من نام فرزندم را حنانه گذاشتم. تمام فامیل قمه به دست شدند و گفتند: «این چه اسمی است که گذاشتی؟! چرا اسم  جن را بر فرزندت گذاشتی؟! » دیگر نتوانستم ثابت کنم که من با خودم، خدای خودم، پدربزرگم و حنانه خانم عهد کرده ام.

س: آنها موضوع حنانه خانم را می دانستند؟

ج: آنها می دانستند، البته با چشم ندیده بودند. آنها مخالفت کردند، حتی مادر زنم خدا بیامرز می‌گفت: « این جنی است و فلان و بهمان.» من گفتم: «بچه ی من جنی نیست.» گفتند: «نه، بچه‌ی ی تو جنی است!» نزد قافله باشی در قزوین رفتیم. اسمش را پرسید. مادر زنم زبانش بند آمد. گفتم: «حنانه» گفت: «چرا حنانه گذاشتی؟» اذان و اقامه به گوشش خواند و گفت: « من اسمش را «زهرا» می‌گذارم.» من گفتم: « مگر تو بچه را به دنیا آورده ای آقا سید؟!» گفت: « نباید اسم بچه حنانه باشد.» گفتم: «من نمی توانم عهد خود را بشکنم. من با خدای خودم و پدربزرگم عهد کرده ام که اسم زن پدر بزرگم را بر فرزندم بگذارم، حالا تو چه می گویی؟! » گفت: « تو آدم لجبازی هستی.» ما آمدیم شناسنامه هم بگیریم، حتی اول به این نام، شناسنامه صادر نکردند. گفت: « آقا اسم درست حسابی بگذار!» گفتم: « اسمش حنانه است.» گفت: «چی؟» گفتم: «حنانه» گفت: «می توانی این اسم را بنویسی؟! این اسم را از کجا پیدا کردی؟! » (البته بعداً شناسنامه هم دادند.)

   برگرفته از کتاب  ازدواج با جن


برچسب‌ها:
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما