این وب سایت چکیده اطلاعات دنیا میباشد
تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
نویسنده : ๖мƦ.~̮͠๖Ƥд๔єϟ♅aђ
نظرات ()

پیداست آنچه را از ذهنم پرواز نموده و به زنجیر قلم در سپیدی ورق مقید خواهد شد برای وجود مبارک تازگی نخواهد داشت که حکایت از این دارد زمان پیش روی شما پرده­داری نیست که در آن چیزی مخفی داشته باشد، ولی این انصاف جنیان بود که مرا به آن وا داشت که نامه ای خطاب به حضرت شما بنویسم. اما بعد روی به سوی شما دارم. می­بینم ایام حکومت رسول خداست و او(ص) با فتح و خوشحالی از جنگی با غنایم زیادی به شهر مدینه بر­می­گرددکه به زمین شوره­زار و بی آب و علفی می­رسد که در آن صحرا صدایی جز عفاریت و بانگ غول بیابان شنیده نمی­شود.

سپاه محمدی از شدت حرارت چشمانشان تار گشته و به شخص رسول(ص) پناه می­برند که حضرت(ص) فرمود: چه کسی از شما با این منطقه آشنایی دارد؟ یکی از یاران عرضه می­دارد: ای رسول خدا من این وادی را خوب می­شناسم و بارها با اسب­های راهوار از این­جا گذر کرده­ام در این بیابان هیچ پناهگاهی وجود ندارد و هر لشگری که گذرش به این صحرا افتاده صدمات طاقت فرسایی نصیب اش گردیده است، زیرا این صحرا جایگاه جنیان مشرک و مسکن شیاطین و محل عبور و مرور ابلیس است. بیابانی است خوفناک و نامش «کتیب ارزق» است.

ای پیامبر در این بیایان چاهی است که آن را «بئر ذات العلم» می­نامند آبش سرد تر از برف است و لی احدی قادر نیست از آن استفاده کند، زیرا آن چاه محل استقرار جنیان و عفاریت ­است که آن­ها بر سلیمان ابن داود تمرد کرده­اند و مردم را از آن آب منع می­کنند. سواری در آن­جا منزل نمی­کند مگر او را به هلاکت می­رسانند و لشگری به آن­جا وارد نمی­شود مگر اکثر آن­ها را می­سوزانند جریان چاه را در گذشته­ چنین نقل کرده اند:

تبع یمانی در این وادی منزل کرد که ده هزار نفر از سواران او را سوزاندند.

برهام بن فارس پیاده شد که جع کثیری از لشگر او را تلف کردند.

سعد بن برزق لشگر کشید و بیست هزار نفر از سواران او از بین رفتند هم اکنون سرهای قربانیان مثل تخم شترمرغ در اطراف چاه پراکنده است.

پس از شنیدن این سخنان رسول خدا(ص) فرمود «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد» به دستور پیامبر مسلمانان خیمه­ها را برپا نمودند در حالی که حرارت از زمین و هوا لحظه به لحظه افزوده می­گشت و لشگر بدون آب  رو به فنا بود که ناگاه لشگر صدای بلند پیامبر را شنید که فرمود: کیست از شما که بر سر آن چاه برود و از برای ما خبری بیاورد تا با این عمل او من بهشت را برای او ضامن گردم؟

"ابوالعاص بن ربیع" برادر رضایی پیامبر عرض می­کند یا رسول الله این افتخار را به من دهید چون قبل از این هم به همراه جمع زیادی بر سر این چاه رفته­ام که بر سر چاه عفریتی عظیم نمودار شد و هر که اسب تندرو داشت نجات یافت و مابقی هلاک شدند اما ای رسول خدا من آن روز هنوز به اسلام ایمان نیاورده بودم و سپاس پروردگار ما را که به وجود شریف شما هدایت کرد و از برکت دین مقدس اسلام امیدواری است که آسیبی به من نرسد.

حضرت پس از دعای خیر در حق ابوالعاص به او اجازه رفتن بر سر چاه را داد و ده نفر از شجاعان معروف و دلیران برجسته را با تجهیزات کامل به همراه وی فرستاد وقتی به نزدیک چاه رسیدند، ناگاه عفریتی از میان چاه مانند نخله­ای سیاه تنوره کشان سر به آسمان کشید و چشم­ها مانند طشت پر آتش دهانش را مانند غار افراسیاب باز کرد و شعله های آتش  به جای نفس از دهان او بیرون آمد که ابوالعاص بیچاره شمشیر برکشید و قدم جرأت پیش نهاد و عفریت فریاد زنان گفت: کیستید و برای چه آمده­اید؟ آیا نمی­دانید در این مکان پادشاهان جن و متمردان عفاریت جمع اند که همه آن­ها از فرمان سلیمان­ بن داود سرکشی کرده و گردن­کشانند و دلیرانند و ...

آن صحنه را می­بینم که عفریت صیحه­ای از جگر کشید و خود را به روی ابوالعاص انداخت و او را مانند گنجشک در چنگال باز گرفت و فقط صدای وی شنیده می­شد که می­گفت: یاران، سلام مرا به رسول خدا برسانید.

 همرهان او از ترس فرار کردند، بعد دیدند آن عفریت به چاه رفت و برگشتند پیکر ابوالعاص را که مثل ذغال سیاه شده بود در سر چاه دیدند و بر او گریه نمودند در همان لحظه از میان چاه غلغله و هیایو بلند شد گروه گروه صورت­های عجیب و غریب  بیرون می­آمد همه پا به فرار گذاشتند و به حضور رسول اعظم رسیدند.

یا علی تو در این قضایا نبودی که از برای مأموریت مهمی از لشگر عقب مانده بودی که شما پس از اندکی از این رخداد به جمع یاران می­رسی که یکی از یاران به استقبال شما شتافت و جریان شهادت ابوالعاص را برای شما تسلیت گفت و اشک از چشمان مبارک جاری شد و بعد به حضور پیامبر(ص) رسیدید و آن مصیبت را گرامی داشتید که پیامبر فرمود: ای علی اکنون ابوالعاص با بدن سوخته کنار بئر العلم افتاده است و خاک­های بیابان بر روی او می­ریزد که فرمودید: سر شما به سلامت باشد.

                 چاکران کم اگر شوند چه غم

                  از سر تو مبـــاد مــویی کم

 از آن­جا که خداوند به پیامبرش(ص) اطلاع داده بود که این طلسم باید به دست علی(ع) شکسته شود، لذا پیامبر به شما فرمود که بر وی به سوی آن چاه اما نه خودتان تنها بلکه با جماعتی به ویژه آن­هایی که همراه با ابوالعاص بودند آن­حضرت ضمن مشایعت علم نصرت را با دستان مبارک خود به شما داد و دست­های مبارک را به آسمان بلند کرد دعا نمود و برگشت.

شما می­رفتید و یاران ملازم رکابتان بودند؛ وقتی از لشگرگاه دور شدید پرچم را با دستان مبارک باز کرده و همه یاران را زیر آن قرار داده و رجزی تقریباً به این مضمون می­خواندید: «رسول خدا با دست مبارک پرچم پر افتخار اسلام را به من عطا کرد و امر فرمود تا با هر کافر و متمرد مقاتله کنم تا در مقابل دستورات الهی و رسالت پیامبر سر فرود آرد، منم علی ابن ابی طالب، منم ابن عم رسول خدا، منم ناصر دین خداوند».

وقتی به چاه رسیدید دستور دادید یاران قرآن بخوانند و خود آیه «قد جاءالحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا» را می خواندید.

از "عمر بن امیه" شنیدم که می­گفت: زمین به لرزه درآمده بود، ناگاه همان عفریت که ابوالعاص را کشته بود سر از چاه بیرون آورد و گفت: کیستید؟ آیا نمی­دانید هر که در این­جا قدم نهاد هلاک گشت؟ این سرهای انسانی را در کنار چاه نمی­بینید چرا عبرت نمی گیرید؟

ای علی(ع) به ما رسیده است  که شما نهیب زده و نعره کشیدید ای شیطان مردود و ای جن مطرود. منم هلاک کننده دلیران، منم متفرق کننده­ی لشگرها، منم مظهر العجایب، منم پسر عم مصطفی و چون آن عفریت صدای شما را می­شنود بر شما حمله می­کند و کاری را که با ابوالعاص کرده بود با حضرت شما می­خواست انجام دهد که با ذوالفغار یک ضربت هاشمیه بر او آور دید که گمان شد آسمان به زمین آمد که آن عفریت مثل دو قطعه­ی کوه در چاه افتاد، آن­گاه رو به یاران فرمودید: «هلموا الی بالقرب و الروایا» مشک­ها را پیش آرید.

از "قیس بن سعد عباده" شنیدم که می­گفت: به آن خدایی که ما را آفرید یاران وقتی مشک­ها را آوردند از غیرت اسداللهی حضرت غضب بر چهره ی علی(ع) ظاهر گشت که زهر  شیر از دیدن آن آب می­شد در این وقت صورت­های مختلف و صداهای بلند از چاه برخاست. عفاریت اجنه بیرون آمدند و آتش می­پراکندند دهانه­چاه مانند نیران شده بود که شهاب فوران می­کرد تمام بیابان را دود فرا گرفت، در میان دود صورت­های سیاه اجانین و شیاطین نمایان بود از هیبت و رعب نزدیک بود روح از بدن ما بیرون آید.

ای علی به ما چنین رسیده که با صدای بلند فریاد زدید «یا مشعر الجن والشیاطین»آیا بر ولی خدا سرکشی می­کنید و با صورت­های گوناگون ما را می­ترسانید، خداوند به شما جنیان فرموده به این صورت درآمده و با من ستیز کنید یا به خدا افترا می­بندید، اکنون من که ولی قادر ذو المن هستم شما را با آتش شمشیر خود می­سوزانم.

پس از آن شروع کردید به تلاوت آیاتی از قرآن کریم، سوره­های محترقات و قارعات و محکمات قرآنیه را قرائت کردید و به صورت آن­ها دمیدید، کم کم دود ها و شراره­ها و صورت­ها معدوم گردید آن­گاه دلو و ریسمان به دست مبارک گرفته و در چاه افکندید، که هنوز به وسط چاه نرسیده بود که ریسمان را قطع می­کنند و دلو خالی را بیرون می­اندازند و شما با سیمای غضب آلود سر به چاه می­کنید و  می فرمائید: ای جنی که ریسمان ولی خدا را بریدی و به بیرون انداختی، بیرون بیا تا سزای عمل خود را ببینی؛ ناگاه عفریتی چون کوه با صورت عبوس با چشم­های برافروخته از چاه بیرون آمد که در اندک فرصتی با صاعقه­ی آتش­بار چنان بر کمرش زدید که آن چنار تناور به دو نیمه گشت و دلو دیگر را به چاه می­اندازید همین که به آب رسید طناب را قطع نموده و دلو را بیرون می­اندازند و شما (ع) می­فرمائید : ای شیاطین و  اجانین هر یک از شما که دلو را قطع کرده برای مبارزه بیرون آید که کسی بیرون نمی آید در همین هنگام عفریتی از میان چاه فریاد می زند: ای صاحب دلو که خود را از عدنان می شماری اگر راست می گویی ما دلو را بیرون انداختیم تو هم خود را به چاه انداز.غضب از سیمای مبارکتان نمایان شده و می فرمائید: ای گروه جنیان و شیاطین آیا علی(ع)را از آمدن به چاه می ترسانید پس آماده باشید.

آنگاه به یاران می­­گوید مرا به چاه فرو برید که آن ها  به الجاء و ناله درمی آیند و عرض  می­کنند یا مولی می­خواهی خود را به دهان مرگ اندازی، این چاه پایان ندارد تو  در این­جا هلاک می­شوی و ما جواب رسول خدا را چه بدهیم؟

شما آن­ها را به حق رسول خدا قسم می­دهی و می­گویی: در صورت امتناع خود را به داخل چاه می­اندازم. آن­ها که دیدند کلام حضرت شما قابل تغییر نیست ریسمان را به کمر شما بسته و شما را وارد چاه نمودند. و هنوز به وسط چاه نرسیده بودید که ریسمان را بریدند و شما را سرنگون کردند. یاران نگران شدند و فکر کردند پیامبر خدا مبتلا به غم شد و حسنین(ع) یتیم گشتند و گوش دادند که صدایی از شما بشنوند، ولی جز ولوله شیطان و بانگ عفریتان و صدای اجانین چیزی نمی­شنیدند که ناگاه صدای رعد آسای شما به گوش آن­ها می­رسد که می­فرمودید:« الله اکبر، جاءالحق و زحق الباطل »و بعد صدای جنیان و شیاطین را شنیدند که می­گفتند: ای پسر ابی طالب امان بده ما را و صدای شما را می­شنیدند که می­فرمودید: قسم به خدا برایتان نزد من امانی نیست تا این­که خالصانه بگوئید: «لا اله الا الله محمد رسول الله» و عهد و میثاق را با من محکم کنید که بعد از این هر کسی بر سر این چاه آمد و خواست آب ببرد مانع او نشوید.

در این هنگام رسول خدا بر سر چاه می­آیند و به دهانه چاه می­رسند در حالی که دود شراره آن­جا را فرا گرفته بود و صداهای گوناگون باز شنیده می­شد. جبرئیل آمده و عرض می­کند: خداوند می­خواست فتح این چاه و قتل متمردان جن و شیاطین با دست نازنین علی(ع) انجام گیرد این قضیه تا قیامت به نام مقدس وی باشد والا خدای تعالی را ملکی است که در آن واحد تمام این گروه را قبض روح می­کند علی(ع) را بخوانید تا جواب دهد.

پیامبر با صدای بلند فرمود: یا علی و صدای شما آمد لبیک یا رسول­الله که ناگاه یاران وجود مبارک را بر سر چاه می­بینند، رسول خدا بوسه بر پیشانی­تان می­زند آن­گاه می­فرماید: یا علی بیست هزار عفریت را از دم تیغ گذراندی مابقی جنیان امان خواستند گفتی امانی نیست مگر برای اهل ایمان از روی صدق و ایمان بگوئید:«لا اله لال الله محمد رسول­الله»و با من عهد کنید که کسی را از این چاه ممانعت نکنید، آن­ها قبول کردندو بیست و چهار هزار قبیله­ی طوایف جن مسلمان شدند و ایمان به خدا آوردند چون تو سلطان آن­ها را کشته بودی پسر او چون مسلمان شده بود تاج شاهی بر سر او گذاشته و نامش را زعفر نهادی و به جای پدر بر تخت نشاندی حدود و شرایع دین را به آن­ها یاد دادی و بیرون آمدی...

و تو ای علی پیامبر هر چه خبر داد  همه را تصدیق کردی و عرض کردی بلی یا رسول­الله چنین است.

ای علی، وقتی من در این قضایا که برایت نگاشتم تفکرمی­کنم با خود می­گویم اگر شخص شما در آن صحرا نبود پیامبر گرامی چگونه با این قضیه برخورد می­کرد. آیا خدای تعالی همان فرشته­ای که  در­ آن واحد می­توانست همه آن ها را قبض روح کند به یاری رسولش می­ فرستاد یا آن­که این ماجرا به گونه­ای دیگر تمام می­شد.

اما ای علی از این ماجرا بیش از چهل­سال گذشت و زعفر جنی که تاج شاهی بر سر او نهادی در روز عاشورا عروسی داشت که جنیان برای او چنین خبر آوردند:

ای زعفر به چه مشغولی اگر ادعای مسلمانی داری به پا خیز که چیزی نمانده پسر خدا را نامسلمانان بکشند.

ای زعفر عبور ما به شط فرات افتاد که عرب آن را قاضریه و نینوا می­خواند، دیدیم که در آن صحرا لشگر بزرگی است که مستعد قتال هستند. برای اطلاع وارد آن بیابان شدیم دیدیم در میان معرکه پسر آن بزرگواری که ما به دست او مسلما شدیم، یکه و تنها ایستاده و تمام و یاران اعوان و انصارش کشته شده و خود آن حضرت بر نیزه بی­کسی تکه نموده و دم به دم نظر به راست و چپ می­اندازد و گاهی می­فرماید «هل من ناصر ینصرنی» آیا کسی هست که به من کمک کند و صدای العطش اهل و عیال او را می­شنیدیم، چون این واقعه را دیدیم هر چه زودتر خود را به بئرالعلم رسانیدیم تا تو را از این ماجرا باخبر سازیم .

ای علی زعفر تا این سخن را ­شنید تاج شاهی را بر زمین زد و لباس دامادی را از تنش بیرون ­آورد و لباس جنگ پوشید و بدون درنگ با سی و شش هزار جن به یاری فرزند شما رفت اما فرزند شما جگر گوشه رسول خدا که با کمترین تلفات انسانی دین و آئین اسلام را احیا ، بیمه و ابدی نمود ، فرمود: ای زعفر خدا و پیامبر از تو راضی باشد و زعفر هرچه اصرار کرد اجازه جهاد دریافت نکرد.

ای علی گاهی با خود می­اندیشم اگر زعفر یک انسان بود آیا عروسی خود را در روز عاشورا تعطیل می­کرد و به کمک فرزند شما می­شتافت با وجود آن­که پدرش به دست شما به قتل رسیده بود؟

آری ای علی کاش انسان­ها هم در مروت مثل جن­ها بودند تا ماجرای غدیر خم را به خاطر اغراض شخصی و به جهت آن­که حضرت علی فلان خویش را در فلان جنگ کشته است انکار نمی­کردند و همانند زعفر و جنیان پیرو او، تابع و پیرو حکم خدا می­شدند و حکم الهی را این چنین مورد انحراف قرار نمیدادند.

ای علی خوانده و شنیده­ام جنیانی که واقعه غدیر خم را به چشمان خود دیده­اند و با وجود آن­که قرن­ها از آن ماجرا می­گذرد به صحت و درستی آن اعتراف دارند و حتی یکی از آن­ها واقعه غدیر را انکار نکرده است.


برچسب‌ها:
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما